har ke delaram did az delash aram raft
|
خدایا زن شدم تا بر سرم کوبند؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 10:2 PM توسط AloNe |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 3:20 PM توسط AloNe |
شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم دگر قانون استثمار را زير پا كردم رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهميدم خطا كردم .... + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 1:40 AM توسط AloNe |
خدا وندا...! اگر روزي بشر گردي زحال بندگانت با خبر گردي پشيمان مي شدي از قصه خلقت از اينجا از آنجا بودنت ! خدا وندا...! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر به تن داري براي لقمه ي ناني غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟ خدا وندا...! اگر با مردم آميزي شتابان در پي روزي ز پيشاني عرق ريزي شب آزرده ودل خسته تهي دست و زبان بسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟ خدا وندا...! اگر در ظهرگرماگير تابستان تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد زمين و آسمان را کفر مي گويي... نمي گويي؟ خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را...! تو خود سلطان تبعيضي تو خود يک فتنه انگيزي اگر در روز خلقت مست نمي کردي يکي را همچون من بدبخت يکي را بي دليل آقا نمي کردي جهاني را چنين غوغا نمي کردي دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد دگر آهم نمي گيرد دگر اين سازها شادم نمي سازد دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد. اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد براي نا مرادي هاي دل باشد خدايا گنبد صياد يعني چه ؟ فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟ اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟ به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟! شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد! بگوييد تا بفهمم چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟ چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد چرا او اين چنين کور و کر و لال است و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش کنون از دست داده آن صفتها را چرا در پرده مي گويم خدا هرگز نمي باشد من امشب ناله ني را خدا دانم من امشب ساغر مي را خدا دانم خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد خداي من شراب خون رنگ مي باشد مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هيچ است. خدا پوچ است. خدا جسمي است بي معني خدا يک لفظ شيرين است خدا رويايي رنگين است شب است و ماه ميرقصد ستاره نقره مي پاشد و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد من اما سرد و خاموشم! من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم اگر حق است زدم زير خدايي... !!! عجب بي پرده امشب من سخن گفتم خداوندا...! اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم ولي نه؟! چرا من روسيه باشم؟ چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟ خداوندا...! تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند ولي من با دو چشم خويشتن ديدم كه نامردان به از مردان ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را. خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد پس... قولت! اگر مردانگي اين است به نامردي نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ... ! + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 2:4 PM توسط AloNe |
شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است . این نامه آخرین نامه یک فاحشه است کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند.... مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم .. فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست .. این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست .. مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت....... خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ... افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ... مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ... گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست .... دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ... مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم .... میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی .... مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ... همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی ! در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود .... در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم .... تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی .... آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ... از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ... شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم .... احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او .... آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟! آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام ! مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟! رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم .... باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟ دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند . چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟! پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود . مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم . به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم .... چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ... دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است ! خدا حافظ مادر شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو . + نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 3:40 PM توسط AloNe |
چه قدر سرد است وچه قدر بي روح. كاش مي توانستم ازاين حصار آجرين بگريزم. اشك در خانه چشمانم سنگيني مي كند. خسته ام ،خسته... خسته ام از انكار آن روزهاي خوش. بي روحم... بدون گرماي روان به كجا راهی شوم؟ كاش سنگ بودم و سرد. كاش خاطره ها مرا هم باخود ميبردند به آن ديار نا آشنا،ناپيدا دياري كه بايد همه چيز چال شود و کاش می رفت او هم با من و خاطراتمان. كاش هر سه مدفون مي شديم... هر سه باهم، زيرنقاب اين دنياي غريب... + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 9:14 AM توسط AloNe |
در چشم هایش غمی خفته است... غمی سنگین و طاقت فرسا خسته است،خسته تر از همیشه احساسش برایم قابل درک نیست می خواهم کمکش کنم اما نمی دانم چگونه... نمی دانم چه باید کرد تا از من نرنجد خیلی غمگین است بیشتر از آنی که فکر می کنی نمی دانم چه بگویم.. چه بکنم.. نمی دانم... از طرف غزال + نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 3:36 PM توسط AloNe |
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 12:49 PM توسط AloNe |
کیسه کوچک چایی تمام عمر دلباخته ی لیوان بود ، ولی هر بار که حرف دلش را می زد صدایش در آب جوش می سوخت ... کیسه کوچک چای با یک تیکه نخ رفت ته لیوان و حرف دلش را آهسته گفت ؛ ... لیوان سرخ شد + نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 3:36 PM توسط AloNe |
ديشب چه زيبا بود ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 6:57 PM توسط AloNe |
ديروز در پس كوچه ها قدم مي زدم + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 3:18 PM توسط AloNe |
بگوييد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آنرا نشناخت مهربان بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد وخلاصه بنويسيد زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن... + نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 7:27 PM توسط AloNe |
امروز ديگر تو را ترك خواهم گفت . اصرار نكن ديگر نمي مانم. بعد از اين همه كه مرا آزردي حالا در اين دقايق آخر با من مهرباني مي كني؟ + نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 12:23 PM توسط AloNe |
تو مي تواني دوستي مرا نپذيري . مي تواني مرا از خود براني . مي تواني روي از من بگرداني و براي هميشه مرا از ديدار خود محروم كني ... منهم مي توانم تو را نبينم . مي توانم روز ها و شبها بدون ديدار تو بسر برم . مي توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوي تو خيره نشوم . مي توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاري نكند . مي توانم گوشم را از شنيدن آهنگ صدايت بي نصيب نمايم . ولي ....قلبم.... او ديگر در اختيار من نيست . او تا زنده ام بياد تو خواهد طپيد او در درون خود بخاطر تو خواهد ناليد. + نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 12:16 PM توسط AloNe |
یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 9:20 PM توسط AloNe |
آنها در بیداری ما را می گویند: تو و جهانی که در آن زندگی می کنی دانه ماسه ای بر کرانه بی پایان دریایی بی انتهائید.... و من در رویایم بدانها می گویم: آن دریای بیکران منم و تمام هستی جز دانه شنی بر کرانه من نیست... از طرف آوا + نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 9:22 PM توسط AloNe |
چه سرنوشتی دارد کرم ابریشم....تمام عمرش قفس می سازد ولی تمام فکرش پرواز است.!!! + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 5:13 PM توسط AloNe |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 10:21 PM توسط AloNe |
شاید آن زمان که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد از دله پر درد گل یاس بی خبر بود باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس ....زندگی اجبار است + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 1:8 PM توسط AloNe |
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی است . لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.پرهایش را بزن...... خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 10:57 PM توسط AloNe |
وقتی یه بار ازدوستت ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده... + نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 9:39 AM توسط AloNe |
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 8:19 AM توسط AloNe |
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!! + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 10:43 PM توسط AloNe |
شمعدانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی پروانه در آن دم خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی + نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 10:37 PM توسط AloNe |
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 12:55 PM توسط AloNe |
People Think Sky Is Blue But I Think Sky Is Black . Because I See Sky In your eyess مردم فکر مي کنن آسمون آبيه ولي من فکر مي کنم مشکي هست چون آسمونو تو چشماي تو ميبينم + نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 3:10 PM توسط AloNe |
من مثل همان روزهای سفید، خاکستری ام. گاهی باد می آید و مشتی از اندام مرا به ویرانه ها می بخشد. گاهی باران می آید و صورت خیس و شکسته مرا سرخ تر می کند. گاهی علفی، سنگ ریزه ای و یا چیزی شبیه خشت هم مرا تنها نمی گذارد. تنها کسی که از احوال عجیب من بی خبر مانده است، تویی. می شود دامن تنهایی ات را بالا بزنی و لب هایت را بگذاری روی لب های باران و اندکی از تنهایی مرا بنوشی ؟می شود حضرت بانو؟ می شود که قدری ازاندام مرا به بلخ و مقداری ازمرا به بخارا دود کنی تا بخاری های قندهار بی آتش طالبان نمانند. طالبان هم دچار توهم تنهایی اند . راستی اگر بگویم مرا ببخش، چقدر سمت گیسوانت ابری می شوند؟ لب هایت را به باد بسپار تا محبت در شانه هایم جوانه زند. لب هایت را می گویم بانو جان! لب هایت را. + نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 5:15 PM توسط AloNe |
در بندر آبي چشمانت باران رنگ هاي آهنگين مي وزد خورشيد و بادبان هاي خيره كننده سفر خود را در بي نهايت تصوير مي كنند در بندر آبي چشمانت پنجره ايست گشوده به دريا پرندگاني در دور دست به جستوي سرزمين هاي به دنيا نيامده در بندر آبي چشمانت سنگها سر شار ازآاواي شبانه اند در كتاب بسته چمشانت چه كسي هزار شعر پتهان كرده؟ اي كاش ، اي كاش دريا نوردي بودم اي كاش قايقي داشتم تا هر شامگاه در بندر آبي چشمانت بادبان بر افرازم + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 9:8 AM توسط AloNe |
از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شكفته ام هنوز نميدانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان را باخته ام نميدانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 11:12 AM توسط AloNe |
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 10:13 AM توسط AloNe |
|
| ||||||